خودمان، ميتواند به آساني به عقايد ثنوي منجر شود. متكلمان مسيحي هرچه بگويند، باز اين امر مسلم است كه يك مسيحي معمولي در ايامي نه چندان پيش از آن، كه به يك شيطان شخصي به همان استواري ايمانش به خداي شخصي، اعتقاد داشت، عملاً يك ثنوي بود.
مسلماً، اين طرز تلقي تحت هيچ نفوذ زرتشتي يا مانوي نبود، بلكه از امري اجتنابناپذير و غيرقابل توصيف حكايت ميكرد، يعني از وجود نيك و بد در همه جا.
ماني هفت اثر در حكمت الهي نوشت، شش تا به سرياني و يكي به نام شاپورگان يا شابرقان به پهلوي. همهٴ آنها به خط ويژهاي نوشته شد كه اختراع خود او بود.1 اين نوشتهها، از طريق رديههاي مختلفي كه به يوناني، لاتيني، سرياني و عربي نوشته شده است، بهطور غيرمستقيم، و از طريق پارههايي از نوشتههاي مانوي متعددي كه در تركستان چين به دست آمده، مستقيماً شناخته شده است. اين قطعات به سغدي (نوعي از فارسي ميانه)، تركي قديم و چيني نوشته شده است.
تأثير مانويت در مدت هزار سال چشمگير بوده است. مانويان به يك اندازه منفور يهوديان، زرتشتيان، مسيحيان و مسلمانان بودهاند. اين امر احتمالاً ناشي از التقاطي بودن و بيش از آن نتيجهٴ رياضتپيشگي بيش از حدشان بوده، زيرا جهان هرگز تاب تحمل مردمي را نداشته كه دينشان را بيش از حد جدي گرفته باشند. هرچه موجب جفا ديدن آنان بوده، سبب شده كه مانويان در منطقهاي پهناور پراكنده شوند و بدين ترتيب اين دين منفور وسيلهاي براي اشاعهٴ تمدن، و حلقهاي تازه ميان شرق و غرب شده است. براي نشان دادن وسعت زماني و مكاني مانويت و اهميتش به عنوان يك وسيلهٴ انتقال، تنها چند موضوع را از جملهٴ موضوعات بسيار ذكر خواهم كرد.
قديس اوگوستين (نك نيمهٴ اول سدهٴ پنجم) از 373 تا 382 يك مانوي بود، و حتي در آثار بعدي او نيز برخي نشانههاي مانويت را ميتوان يافت. سنت بودايي مندرج در داستان بزرگ برلعام و يوذاسف (نك يادداشت من دربارهٴ يوحناي دمشقي در نيمهٴ اول سدهٴ هشتم) از طريق آثار مانوي به غرب رسيد.2 ابن نديم (نك نيمهٴ دو سدهٴ دهم) در كتاب الفهرست
گزارش مفصلي از ماني و نوشتههايش عرضه ميكند (988)؛ او فقط در بغداد به تنهايي سيصد مانوي ميشناخته است. بيروني (نك نيمهٴ اول سدهٴ يازدهم) اظهار ميكند كه ((بسياري از تركان مشرق، اهل تبت و چين، و جمعي از هنديان بر كيش و آيين مانياند.)) ما از مراجع ديگر درمييابيم كه